تبليغاتX
نانوشته های یک من...

نانوشته های یک من...

"تا اطلاع ثانوی تمام سالها زمستان خواهد بود"

خبر کوتاهیست

درست به اندازه ۵قدم آرام من..از روبروی مغازه ای که همیشه رادیو اش روشن است

و من تمام قدمهای مانده را ..به یک کلاه فکر میکنم...

به یک کلاه برای اندیشه ام..تا یخ نزند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 20:4  توسط ناتانائیل  | 

باید می مردی..تا بیش از این با خیال مرگ دیگران...برای خودم داستان نبافم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 22:59  توسط ناتانائیل  | 

صندلی را برمیدارم،میگذارمش کنار پنجره،می نشینم...

صندلی را بر میدارم میگذارمش توی حیاط،می نشینم...

صندلی را بر میدارم،میگذارمش زیر سایه انجیر،می نشینم...

صندلی را برمیدارم،میگذارمش روبروی دیوار،می نشینم...

صندلی را برمیدارم،میگذارمش روی بام،می نشینم...

صندلی را برمیدارم،میگذارمش لای علف های هرز باغ،می نشینم...

امروز... صندلی را..نع!..........گاهی هیچ کجای دنیا برای یک صندلی جا ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 19:52  توسط ناتانائیل  | 

 

میتوانم عاشق این خانه که خیلی دوستش نداشته ام، بشوم..وقتی ساعت نه شب های آذر،صورت جبار توی حیاط است.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 19:0  توسط ناتانائیل  | 

 

ببخشید خانوم،لطفا به نیمرخ بایستید

می خوام این بوی فوق العاده رو ...با نیمرختون ثبت کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 18:58  توسط ناتانائیل  | 

شب که می شود ...زندگی را می گذارم روی دور کند...

سرمای طولانی ای در راه است...می شود خواب هایت را به من قرض دهی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 17:4  توسط ناتانائیل  | 

دیوارهای خانه اش بلند بود...آنچنان بلند که انتهایشان توی ابر گم میشد...

پنجره هایش را به سبک گوتیک تیز و برنده ساخته بود..بی هیچ رنگی...و آنچنان تاریک..که سیاهی از توی آنها نور اطراف را می بلعید...

و از همه بدتر...تنها در خانه بود...کهنه...شکسته...رنگ رفته....امامحکم....

نه سالهای دور روی پاشنه اش چرخیده بود...و نه امروز ..ونه فردا....

رهگذری از روبروی در گذشت..زیر لب آرام گفت:خانه ات ویران..خانه ات ویران...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 18:26  توسط ناتانائیل  | 

 باید زمان توی امروز بایستد..

باید بایستد تا بیش از این از دیروزها دور نشوم...

حتی اگر امروز،روز خوبی نباشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 23:6  توسط ناتانائیل  | 

رنگ ..یک دنیا رنگ...

و من یکی می شوم..با رنگ این همه رنگ...با نور این همه رنگ...

 

...یزد..خانه مودت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 20:7  توسط ناتانائیل  | 

عصر روزهای جمعه کودکی من ...با تو بزرگ شد...

و عصر ۴روز است ...که بزرگی من با تو کودک می شود....

پ.ن:۴روزه...که ساعت ۲ بعد از ظهر...میشینم پای همین شبکه دوی خودمون...تا نوستالژی لعنتی قصه های مجید و بی بی چشمامو خفه کنه...

 پ.ن:من همیشه به سرنوشت آدما بعد از تموم شدن فیلما و قصه ها فک میکنم...یعنی الان مجید بدون بی بی چی کارمیکنه؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 0:58  توسط ناتانائیل  |