خبر کوتاهیست
درست به اندازه ۵قدم آرام من..از روبروی مغازه ای که همیشه رادیو اش روشن است
و من تمام قدمهای مانده را ..به یک کلاه فکر میکنم...
به یک کلاه برای اندیشه ام..تا یخ نزند.
خبر کوتاهیست
درست به اندازه ۵قدم آرام من..از روبروی مغازه ای که همیشه رادیو اش روشن است
و من تمام قدمهای مانده را ..به یک کلاه فکر میکنم...
به یک کلاه برای اندیشه ام..تا یخ نزند.
صندلی را بر میدارم میگذارمش توی حیاط،می نشینم...
صندلی را بر میدارم،میگذارمش زیر سایه انجیر،می نشینم...
صندلی را برمیدارم،میگذارمش روبروی دیوار،می نشینم...
صندلی را برمیدارم،میگذارمش روی بام،می نشینم...
صندلی را برمیدارم،میگذارمش لای علف های هرز باغ،می نشینم...
امروز... صندلی را..نع!..........گاهی هیچ کجای دنیا برای یک صندلی جا ندارد.
میتوانم عاشق این خانه که خیلی دوستش نداشته ام، بشوم..وقتی ساعت نه شب های آذر،صورت جبار توی حیاط است.
ببخشید خانوم،لطفا به نیمرخ بایستید
می خوام این بوی فوق العاده رو ...با نیمرختون ثبت کنم.
سرمای طولانی ای در راه است...می شود خواب هایت را به من قرض دهی؟
پنجره هایش را به سبک گوتیک تیز و برنده ساخته بود..بی هیچ رنگی...و آنچنان تاریک..که سیاهی از توی آنها نور اطراف را می بلعید...
و از همه بدتر...تنها در خانه بود...کهنه...شکسته...رنگ رفته....امامحکم....
نه سالهای دور روی پاشنه اش چرخیده بود...و نه امروز ..ونه فردا....
رهگذری از روبروی در گذشت..زیر لب آرام گفت:خانه ات ویران..خانه ات ویران...
باید بایستد تا بیش از این از دیروزها دور نشوم...
حتی اگر امروز،روز خوبی نباشد...
و من یکی می شوم..با رنگ این همه رنگ...با نور این همه رنگ...
...
و عصر ۴روز است ...که بزرگی من با تو کودک می شود....
پ.ن:۴روزه...که ساعت ۲ بعد از ظهر...میشینم پای همین شبکه دوی خودمون...تا نوستالژی لعنتی قصه های مجید و بی بی چشمامو خفه کنه...
پ.ن:من همیشه به سرنوشت آدما بعد از تموم شدن فیلما و قصه ها فک میکنم...یعنی الان مجید بدون بی بی چی کارمیکنه؟...