تبليغاتX
نانوشته های یک من...
توی یکی از همین روزهای نیامده معمار بزرگی خواهم شد...

و توی یکی از همین ساختمان های ساخته نشده ی ذهنم تا ابد گم خواهم شد.....

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 14:9  توسط ناتانائیل  | 

خوانده هایم که کم میشوند جامعه ی انسانی ام رو به نابودی می رود....

آنها که هستند نیست می شوند...و آنها که نیستند تا اطلاع ثانوی نخواهند بود....

چه حس منفوریست این روزها....تنها..بدون آدمهایت...در میان آدمها!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 10:6  توسط ناتانائیل  | 

و دخترک کبریت فروش آخرین کبریتش را آتش زد...

فردا صبح، میدان شهر از بوی سوختگی آکنده بود.....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 14:20  توسط ناتانائیل  | 

بیزارم از تمام من....

باید بروم....تاآنجا که  پذیرایش شود خاک یک خرابات....

و برخواهم گشت... بی من...

روزی اگر رفتم...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 2:11  توسط ناتانائیل  | 

من شاعر نخواهم شد...

حتی اگر کاج های خیابان مجنون شوند...

حتی اگر کلاغهای کز کرده یخ زنند....

حتی اگر کتاب پسرک دست فروش خیس شود....

پاییز!بیا و بساط حزنت را برچین....

من شاعر نخواهم شد...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:12  توسط ناتانائیل  | 

قفسه ی کتابهایم پر می شود از این اشکالِ نرمِ طنزآلود....

گویی مرا همیشه صراطی معکوس بوده است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:47  توسط ناتانائیل  | 

تاریخ را بگویید بتکاند لباسهایش را....

تا غبار هزاران سال از شانه هایش زدوده شود...و کمر راست کند برای آنان که در راهند...

تا زین پس در آینه روزگاران زخم فقر به رخ نبیند....

تا هیتلرهایی که به او پیوسته اند یکسره  فرو ریزند و ویران شوند زیر قدمهای ما بعدها...

تا بیاید...تا تاریخ تکرار نشود....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:10  توسط ناتانائیل  | 

کاش یکی بیاید...

یکی بیاید و بگوید...

هی...فلانی...تمام شد....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:19  توسط ناتانائیل  | 

و من فکر میکنم به تمام هندسه ای که مرا به زندگی پیوند می دهد...

و تو دست و پا می زنی ....جان می کنی... برای تمام رشته هایی که به مسلخت میکشند...

باور کن درد دارد...شعوری که برای ذی شعوریت دل می سوزاند...

 پ.ن:خراب شد...خراب کردند...تمام رنگ های پیش رویم را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 10:29  توسط ناتانائیل  | 

باد می وزد...و فکر دمیده می شود....توی صورت هوا....

و ذهن خالی از مکررات...فارغ از بدیهیات...توی عطر سرد نعناع گم می شود...

بیا... و جام خویش را پر کن از آسمان این سحر...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:59  توسط ناتانائیل  |