و توی یکی از همین ساختمان های ساخته نشده ی ذهنم تا ابد گم خواهم شد.....
آنها که هستند نیست می شوند...و آنها که نیستند تا اطلاع ثانوی نخواهند بود....
چه حس منفوریست این روزها....تنها..بدون آدمهایت...در میان آدمها!
فردا صبح، میدان شهر از بوی سوختگی آکنده بود.....
باید بروم....تاآنجا که پذیرایش شود خاک یک خرابات....
و برخواهم گشت... بی من...
روزی اگر رفتم...
حتی اگر کاج های خیابان مجنون شوند...
حتی اگر کلاغهای کز کرده یخ زنند....
حتی اگر کتاب پسرک دست فروش خیس شود....
پاییز!بیا و بساط حزنت را برچین....
من شاعر نخواهم شد...
گویی مرا همیشه صراطی معکوس بوده است...
تا غبار هزاران سال از شانه هایش زدوده شود...و کمر راست کند برای آنان که در راهند...
تا زین پس در آینه روزگاران زخم فقر به رخ نبیند....
تا هیتلرهایی که به او پیوسته اند یکسره فرو ریزند و ویران شوند زیر قدمهای ما بعدها...
تا بیاید...تا تاریخ تکرار نشود....
یکی بیاید و بگوید...
هی...فلانی...تمام شد....
و تو دست و پا می زنی ....جان می کنی... برای تمام رشته هایی که به مسلخت میکشند...
باور کن درد دارد...شعوری که برای ذی شعوریت دل می سوزاند...
پ.ن:خراب شد...خراب کردند...تمام رنگ های پیش رویم را...
و ذهن خالی از مکررات...فارغ از بدیهیات...توی عطر سرد نعناع گم می شود...
بیا... و جام خویش را پر کن از آسمان این سحر...