X
تبلیغات
حواشی یک متن

حواشی یک متن

دست می برم لای موهایم.....هنوز هم سیاهند....

چرا صدای تو را از انبوه این سیاهی نمی شنوم.....

پس دستانت کجایند که این سیاهی را پشت گوشهایم برند.....

من می خواهم بشنوم...حتی اگر لبخندت در خوابم تعبیر خوبی نداشته باشد.....

بگو...بگو که هنوز هم دلت برایم تنگ می شود.....

بگو که زود برگردم.....

 

من درد دارم...بیا دستم را بگیر و بلندم کن....تنها همین یک بار را....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 15:45  توسط ناتانائیل  | 

تو خاک می شوی....و من باورم نمی شود....

به ۱۰ روز پیش میماند...که من سفر بودم و تو را ۸روز تمام ندیدم.....

این بار تو به سفر رفته ای.....۸روز که بگذرد تو را خواهم دید؟؟؟نه؟

نگو که دیدارمان به قیامت....پس دلم که تنگ می شود سرم را روی پاهای که بگذارم...

پس به که گویم که دست های چروکش را توی موهایم برد و نوازشم کند....

آخ ننه گلک....دلم عجیب هوایت را دارد....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 0:17  توسط ناتانائیل  | 

من مانده ام با ۲۱ سال یاد....۲۱ سالی که بی تو به یک سال هم قد نمی دهند.....

ببخشم...که تو بزرگی...بزرگی....بزرگ.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 2:34  توسط ناتانائیل  | 

شاعر .....و نه دست های ساده ی غربتم اثر گذاشتند" به یادگار نوشتم خطی زدلتنگی"....

و نه" سفر مرا به در باغ چند سالگیم برد"....

ونه"تکان قایق...ذهن مرا تکانی داد"

 

اما به رسم دیرینم"چنان زن وار... با شادترین  نیاز تنم... او را در آغوش خواهم کشید"...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 1:29  توسط ناتانائیل  |